آغاز و پایان


سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

برگی از من : بازگشت

سلام

بعد از ماه ها من اومدم تا وبلاگ رو آپ کنم اما خوشبختانه یا بد بختانه چیزی ندارم که بزارم رو وبلاگ





حرفهای تنهایی : کودک آفریقایی

 وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی

 

میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض

 

میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید،

 

 وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

 

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی

 

 می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می

 

 میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟






برگی از من : DESERT ROSE

اینم یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ از استینگ که من

 خیلی دوسش دارم برای دانلود اینجا کلیک

 کنید.اگه دانلود نکنید از دستتون رفته باور کنید

استینگ

استینگ

استینگ

استینگ

رز صحرا

در رویای بارانم در رویای باغهای سبز در شنزار صحرا

در رنج و عذابم در رویای عشقم و زمان از چنگ من می گریزد

در رویای آتشم رویای های بسته شده به پای اسبی که هرگز از پا نمی افتد

و در زبانه های آتش سایه هایش همچو آرزوهای یک مرد می رقصند

این رز صحراست هر گلبرگش سر جاودانه است این گل صحرا

هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است

و اکنون او  باز می گردد و باز در منطق تمام رویا های من رخنه می کند

این آتش می سوزاند دریافته ام هیچ چیز آنگونه که می نماید نیست

در رویای بارانم نگاهم را به سقف آسمان صاف می دوزم

چشمانم را می بندم این رایحه ی کمیاب همان مستی شیرین عشق است

رز زیبای صحرا هر گلبرگش سری جاودانه است

 این گل صحرا هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است

رز زیبای صحرا این خاطره ی بهشت همه ما را در برگرفته است

این گل صحرا این رایحه ی کمیاب مستی شیرین هبوط است.

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
Those dreams that tie two hearts that will never die
And near the flames
The shadows play in the shape of the mans desire

This desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

And now she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothings as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
The rare perfume is the sweet intoxication of love

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

Sweet desert rose
This memory of hidden hearts and souls
This desert flower
This rare perfurme is the sweet intoxication of love

شعر از استینگ





برگی از من : کودک...........

به نام خدا
« کودک و قلب زخمی »
نمی دانست دلش راکجاگم کرده است .تنها احساس خوش را به یادداشت. احساسی


که تابه حال نداشته است .گیج ومبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که می


رسید می پرسید .هرکجا که احساس می کرددلش آنجاباشدسرکشید .اما هیچ


نیافت .ناامیدراه خانه رادرپیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمی


کرد .دلش را درزمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده


وآن را برزمین انداخته باشم .وای برمن اگراین چنین شده با شدوای برمن که


حالاهزاران جای پابررویش نقش بسته است .دراین افکاربودکه صدایی اورا


متوجه خودکرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداندکودکی را دیدکه قلبی


زخمی دردستانش می تپد .ناله ای سرداد وبرزمین افتاد بیدارکه شددلش سر


جایش بود .اما پراززخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک


کردوبه یادکودک افتاد اورادرکنارخوددید .خوب که به آن نگریست متوجه شد


که آن کودک شبیه خودش است ازاوپرسیدکه این قلب راکجا پیداکردی ،کودک


آرام جواب داددرراه می گذشتم تورادیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت رابه


صاحب آن می دادی .وقتی او قلب تو راگرفت تورا ترک کردمن نیز به دنبال او


رفتم چندین گام بیشتربر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت وقلب دیگری را


در دست گرفت .وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا

بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد ومن توانستم آن را از زیر


پا ها و از روی زمین بردارم .او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم


کرده است .نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر


رهگذری نسپارد .الا خدا که عشق فقط از برای خداست.

 

قلب زخمی


Nasserjaberi@gmail.com





برگی از من : تنهایی

تنهایی

در این تنهایی جز خدا یاورم کیست؟





: معنای عشق

معنای عشق


از کسی پرسیدند :عشق چیست؟ او لبخند زد!


عاشقی را گفتند : عشق چیست ؟ او نیز لبخندزد!


از دیوانه ای پرسیدند: او هم فقط لبخند زد!


عالمی را دلیل از جواب اینان پرسیدند: او نیز بعد از لبخند چنین پاسخ داد:


لبخند نفر اول به دلیل عاشق نبودن است ولی می تواند عاشق باشد پس در آن لحظه


به معنای حقیقی عشق رسیده و لبخند می زند ؛


لبخند نفر دوم به این خاطر بوده که شما متوجه قدرت و معنی عشق بکند؛ و لبخند


نفر سوم به این دلیل است به حد اعلای عشق رسیده و وقتی متوجه بی وفایی


معشوق خود می شود از شدت عشق دیوانه می شود.


دلیل لبخند شما چیست؟


لبخند من به این دلیل است که متوجه معنای عشق و حال اینان شدم و شما هنوز


معنای عشق را در نیافته اید!!؟


nasserjaberi@gmail.com

 





شعر سپید


وقتی که شعر سپیدم جان می دهد در مه صبحگاهی ، می چرخد ، می پیچد و


بالا می رود چشمهایم از نگاه خورشید گاهی می نشینم ، گاهی راه می روم


و گاهی نمی دانم شاید تصور می کنم اما گویی در حال پروازم سایه ام را


رها می سازم و ذهنم را پاک از هیچ.آزاد آزاد دیگر نه نگران شعر سپیدم


نه جان دادنش.

nasserjaberi@gmail.com





حرفهای تنهایی : رویای بیداری

رویا


با چشمان باز رویا می بینم ، ایستاده بر روی قایق آرزوها دستها باز چشمها


بسته ، بادی که می وزد و خورشید ی که خیره نگاه می کند ؛ آسمان آبی و


صاف .نمی دانم بر روی دریا هستم یا اقیانوس و شاید هم بر روی رودی


از خاطرات ، خاطرات گذشته ، حال ، آینده کسی نمی دا ند ؛ من هم نمی


خواهم بدانم تنها چیزی که مهم است این است من با چشمان باز رویا


می بینم.

nasserjaberi@gmail.com

 





حرفهای تنهایی : نامه ای که هرگز پست نشد...

سکوتی از جنس عشق


می خواهم امشب از سکوتی حرف بزنم که سالهاست توی سینه ی من جا خوش


کرده سکوتی که هر بار به تو فکر می کنم مثل یه بغض راه نفسم رو می بنده و تا


اشکی جاری نشه ول نمی کنه.سکوتی که حالا جای تو رو پر کرده سکوتی که


مثل یه هم خونه شده برای من همخونه ای که هر وقت به تو فکر می کنم می یاد


در خونه ی قلبم رو می زنه و تا می خوام دعوتش کنم بیاد تو مثل یه بغض سنگین


راه نفسم رو می بنده بعد نا خود آگاه اشک دونه دونه گونه های من رو خیس می


کنه این دیگه برام عادت شده عادتی که خیلی دوسش دارم عادتی که جای پای تو


روش مونده و بوی خاطرات تو رو می ده صدای در داره می یاد تا خواستم در رو


باز کنم و تعارفش کنم بیاد داخل اشک از چشمام جاری شد یادم رفته بود دارم به


تو فکر می کنم به کسی که تنها با نگاه کردن و لبخند زدن جواب می داد و فقط با


سکوت حرف می زنه. شاید من هم این سکوت رو از تو یاد گرفته باشم ، نه اصلا


این یادگاری تو بود. سکوت کردن دوست داشتن و نگفتن خواستن و بیان نکردن


آره یادگاری تو بود هر بار که خواستم بهت بگم دوست دارم تفره رفتی و یه


جور خودت رو پنهان کردی منم دیگه کم کم سکوت کردم سکوتی که توش هزار


تا حرف و حدیث داشت دیگه به جای گفتن دوست دارم سکوت می کردم. ولی چه


فایده که وقت سکوت کردن گذشته بود. دیگه قطار عشق داشت حرکت می کرد


وحتی یه دونه بلیطم برای من نمونده بود ولی خوشحالم که حالا یه چیزی هست


که من رو به یاد تو ببندازه و اون هم سکوته سکوتی که همراه اشک زیبایی


خاصی به عشق من می ده عشقی که خودش از جنس سکوت بود ولی با هر ضربان


قلب من و تو فریادی بلند از صدای عشق سر می داد . و این بار هم با تو خدا


حافظی نمی کنم تا این سکوت نشکنه و تنها وسیله ی ارتباط ما چشمها ، قطرات


اشک و ضربان قلب ما که یکنواخت با سکوت در حال آمد و شد هستند باشه و بس .


به امید روزی که این سکوت همراه با به هم رسیدن ما در روزقیامت بشکنه به


امید آن روز تو رو به خدا می سپارم و تنها توشه ی عشق خودم رو که سکوت


بود به تو هدیه می دم تا با اون همیشه به یاد من باشی و دیگر هیچ نمی گویم و


سکوت می کنم که سکوت خود بیانگر همه چیز است همه چیزهای خوبی که بین


من و تو بود و به یاد گذشته ها برای همیشه سکوت خواهم کرد ...


سکوتی از جنس عشق.


Nasserjaberi@gmail.com





حرفهای تنهایی : من اینو خیلی دوست دارم خواهش می کنم با دقت بخون.....

مرور خاطرات
لحظه جدایی/مرور خاطرات /قدم زدن در برف و شاید دیدار با خود


/نمی دانم کدام یک /چیدن گل سرخ /یا گریه شبانه/پرتاب سنگی به


سوی خورشید/خاموش کردن شمع/فرو رفتن در فکر/فریاد زدن در


زیر باران/و شاید گفتن دوستت دارم/باز شدن پنجره /پرواز


بلبل/سوختن بال پروانه/دفتر نقاشی و شاید گلی در قالی/خورشید در


زمین/شکستن دل بی صدا/تجربه ای تلخ از اولین عشق/موجهای سنگین


دریا/صدای بر هم خوردن در/و شاید توهم رفتن و نرفتن/نشستن در


زمان /کشیدن کلاغ سفید در آسمان/نویسنده یا نقاش؟/پرواز با قفس و


شاید شرشر باران/ناله ای در شب /عقابی در باغ و بلبلی در قفس/نمی


دانم کدام یک/شاید جرعه ای آب و یا هیچ کدام/گریه ی لیلی/شیون


عذرا/پرنده ای بی پر و بال و سکوت/و خود نیز نمی دانم/بی هدف/همه


چیز و هیچ چیز/بلورهای یخ/دانه های باران/روزهای تابستان/قدم های


کوتاه و بلند/و روز تداعی نگاه و قفس خالی زندانی در فضا/گفتن


دوستت دارم و اشکهای نا خود آگاه/.


Nasserjaberi@gmail.com


 





حرفهای تنهایی : تکرار و تکرار

پنجره چشمانش را می بندد ، سنگ خود را بر آب می زند


و از دور صدای شکستن دلی می آید.خورشید می رود ،


گلی پر پر می شود و صدای پایی که در حال دور شدن


است نگاه آیینه بر در خشکیده ، گل شمعدانی در خواب


است ، ساعت خسته از شمارش دقایق بر گذر عمر خود


می گرید. عشقی قدیمی و کهنه در سینه جان می گیرد


.قطره ای اشک بر روی گونه می غلطد ؛ صدای خنده ای


می آید دستانی در دست ، دوشادوش در حال حرکت


؛ناگهان اتفاقی تکراری و صدای شکستن دلی و صدای دور


شدن پایی و ماه می آید.


Nasserjaberi@gmail.com

 





حرفهای تنهایی : اتفاقی که برای همه ....

به نام خدایی که همیشه با من است


فکرش را پرواز می دهد به هر جا که دلش می خواهد چشمانش را می بندد


چیزی را به خاطر می آورد که حس پرواز را برایش تداعی می کند


؛سبک بال سبک بال مثل رها شدن در زمان با قلبی پر از عشق هر لحظه که


فکرش اوج می گرفت احساس خوشایند تری در قلبش بوجود می آمد از


فراز کوهها و دشتها و جنگلها پرواز می کرد برای پرنده های در حال


پرواز دست تکان می داد همچو کودکی بازیگوش به دنبال پروانه ای در


دشت می کرد اما همچنان حسی او را وادار به حرکت می کرد حسی که از


پرواز هم خوشایند تر بود حسی که لحظه چیدن گل سرخ داشت می


دانست که گل را چرا از شاخه جدا می کند به لحظه ای فکر می کرد که


قرار بود گل را تقدیم بهترینش کند کسی که حسی برتر از حس پرواز را


در وجودش ایجاد می کرد .


رسید به جایی که انتظارش را می کشید اما هر چه منتظر ماند هیچ کس


نیامد باد آرامی موهایش را نوازش می داد گل در دستانش ، چشمانش خیره


به جلو فکرش را پرواز می دهد به هر کجا که دلش بخواهد...

nasserjaberi@gmail.com

 





حرفهای تنهایی : بازگشت...

وقتی نگاه خشک شده ساعت به شمعدونی رو دنبال می کرد

 

 انگار که برق گرفته باشه زود نگاهشو دزدید

 

انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده اما تو دلش اشوب بود

 

 حتی ایینه هم فهمیده بود

 

 دوباره برگشت اینبار یه نگاه مهربونتر کرد

 

رفت طرفش از رو زمین برداشتش

 

خاکای روشو تمیز کرد گذاشتش کنار شمعدونی

 

 خشک شد برگشت و رفت اما بدون خداحافظی...

nasserjaberi@gmail.com

 





حرفهای تنهایی : اندکی تامل

می روند

          بی آنکه بگویند : به کجا ؟

                               می برند بی آنکه بگویند : چرا؟

                                                          زمان را لحظه ها را عمر را می گویم...  

nasserjaberi@gmail.com

 





حرفهای تنهایی : واژه ها

واژه ها واژه ها واژه ها...

                واژه ها را چه می شود حتی تلخترین آنها یا شیرینترینشان

                                                                     غمگینترین یا شادترینشان

آنها را چه می شود زمانی که محتاج بیانم 

                                    نه زبانم یاری می کند نه واژه ها

                                                               ایستاده ایم در مقابل یکدیگر 

وقت تنگ است واژه ها را کنار هم می گذارم 

     اما زبانم یاری نمی کند تمام نیروی خود را جمع می کنم               

                               آماده بیانم این بار واژه ها یاری نمی کنند

                                           واژه ها را چه می شود اکنون که محتاج بیانم 

وقت تمام شد حتی چشمانم نیز نتوانستند جمله ای بیان کنند

                                            وقت تمام شد آخرین فرصت نیز از دست رفت

nasserjaberi@gmail.com

 





: I LOVE YOU

پرواز

 






آخرین مطالب

ویرایش قالب