آغاز و پایان
به نام خدایی که همیشه با من است
فکرش را پرواز می دهد به هر جا که دلش می خواهد چشمانش را می بندد
چیزی را به خاطر می آورد که حس پرواز را برایش تداعی می کند
؛سبک بال سبک بال مثل رها شدن در زمان با قلبی پر از عشق هر لحظه که
فکرش اوج می گرفت احساس خوشایند تری در قلبش بوجود می آمد از
فراز کوهها و دشتها و جنگلها پرواز می کرد برای پرنده های در حال
پرواز دست تکان می داد همچو کودکی بازیگوش به دنبال پروانه ای در
دشت می کرد اما همچنان حسی او را وادار به حرکت می کرد حسی که از
پرواز هم خوشایند تر بود حسی که لحظه چیدن گل سرخ داشت می
دانست که گل را چرا از شاخه جدا می کند به لحظه ای فکر می کرد که
قرار بود گل را تقدیم بهترینش کند کسی که حسی برتر از حس پرواز را
در وجودش ایجاد می کرد .
رسید به جایی که انتظارش را می کشید اما هر چه منتظر ماند هیچ کس
نیامد باد آرامی موهایش را نوازش می داد گل در دستانش ، چشمانش خیره
به جلو فکرش را پرواز می دهد به هر کجا که دلش بخواهد...

آخرین مطالب