آغاز و پایان
به نام خدا
« کودک و قلب زخمی »
نمی دانست دلش راکجاگم کرده است .تنها احساس خوش را به یادداشت. احساسی
که تابه حال نداشته است .گیج ومبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که می
رسید می پرسید .هرکجا که احساس می کرددلش آنجاباشدسرکشید .اما هیچ
نیافت .ناامیدراه خانه رادرپیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمی
کرد .دلش را درزمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده
وآن را برزمین انداخته باشم .وای برمن اگراین چنین شده با شدوای برمن که
حالاهزاران جای پابررویش نقش بسته است .دراین افکاربودکه صدایی اورا
متوجه خودکرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداندکودکی را دیدکه قلبی
زخمی دردستانش می تپد .ناله ای سرداد وبرزمین افتاد بیدارکه شددلش سر
جایش بود .اما پراززخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک
کردوبه یادکودک افتاد اورادرکنارخوددید .خوب که به آن نگریست متوجه شد
که آن کودک شبیه خودش است ازاوپرسیدکه این قلب راکجا پیداکردی ،کودک
آرام جواب داددرراه می گذشتم تورادیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت رابه
صاحب آن می دادی .وقتی او قلب تو راگرفت تورا ترک کردمن نیز به دنبال او
رفتم چندین گام بیشتربر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت وقلب دیگری را
در دست گرفت .وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا
بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد ومن توانستم آن را از زیر
پا ها و از روی زمین بردارم .او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم
کرده است .نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر
رهگذری نسپارد .الا خدا که عشق فقط از برای خداست.


آخرین مطالب