آغاز و پایان
اینم یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ از استینگ که من
خیلی دوسش دارم برای دانلود اینجا کلیک
کنید.اگه دانلود نکنید از دستتون رفته باور کنید
رز صحرا
در رویای بارانم در رویای باغهای سبز در شنزار صحرا
در رنج و عذابم در رویای عشقم و زمان از چنگ من می گریزد
در رویای آتشم رویای های بسته شده به پای اسبی که هرگز از پا نمی افتد
و در زبانه های آتش سایه هایش همچو آرزوهای یک مرد می رقصند
این رز صحراست هر گلبرگش سر جاودانه است این گل صحرا
هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است
و اکنون او باز می گردد و باز در منطق تمام رویا های من رخنه می کند
این آتش می سوزاند دریافته ام هیچ چیز آنگونه که می نماید نیست
در رویای بارانم نگاهم را به سقف آسمان صاف می دوزم
چشمانم را می بندم این رایحه ی کمیاب همان مستی شیرین عشق است
رز زیبای صحرا هر گلبرگش سری جاودانه است
این گل صحرا هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است
رز زیبای صحرا این خاطره ی بهشت همه ما را در برگرفته است
این گل صحرا این رایحه ی کمیاب مستی شیرین هبوط است.
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my handI dream of fire
Those dreams that tie two hearts that will never die
And near the flames
The shadows play in the shape of the mans desireThis desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than thisAnd now she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothings as it seemsI dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my handI dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
The rare perfume is the sweet intoxication of loveI dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my handSweet desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than thisSweet desert rose
This memory of hidden hearts and souls
This desert flower
This rare perfurme is the sweet intoxication of loveشعر از استینگ

به نام خدا
« کودک و قلب زخمی »
نمی دانست دلش راکجاگم کرده است .تنها احساس خوش را به یادداشت. احساسی
که تابه حال نداشته است .گیج ومبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که می
رسید می پرسید .هرکجا که احساس می کرددلش آنجاباشدسرکشید .اما هیچ
نیافت .ناامیدراه خانه رادرپیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمی
کرد .دلش را درزمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده
وآن را برزمین انداخته باشم .وای برمن اگراین چنین شده با شدوای برمن که
حالاهزاران جای پابررویش نقش بسته است .دراین افکاربودکه صدایی اورا
متوجه خودکرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداندکودکی را دیدکه قلبی
زخمی دردستانش می تپد .ناله ای سرداد وبرزمین افتاد بیدارکه شددلش سر
جایش بود .اما پراززخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک
کردوبه یادکودک افتاد اورادرکنارخوددید .خوب که به آن نگریست متوجه شد
که آن کودک شبیه خودش است ازاوپرسیدکه این قلب راکجا پیداکردی ،کودک
آرام جواب داددرراه می گذشتم تورادیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت رابه
صاحب آن می دادی .وقتی او قلب تو راگرفت تورا ترک کردمن نیز به دنبال او
رفتم چندین گام بیشتربر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت وقلب دیگری را
در دست گرفت .وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا
بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد ومن توانستم آن را از زیر
پا ها و از روی زمین بردارم .او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم
کرده است .نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر
رهگذری نسپارد .الا خدا که عشق فقط از برای خداست.


آخرین مطالب